تبليغاتX
نا اميدي بريدن انسان از خداوند،موفقيت و پيشرفت است. /باز بايد سرنوشت از سر نوشت

نویسنده:سید علی سادات احمدی (12/6/1387)

مقدمه:تحقيقا ت وبررسيهاي دانشمندان در اثبات اين مساله كه دين به سود بشريت است يا خير راه به جايي نبرده است اما تاريخ بشريت نشان د هنده ي اين است كه تاثير عملي دين در حوزه هاي فردي و اجتماعي متفاوت مي باشد .

ويليام جيمز امريكايي به عنوان دانشمند روانشناس وموسس مكتب پراگماتیزم ( عملكرايي ) با تحقيقاتي كه بر روي افراد نماز خوان انجام داد به اين نتيجه رسيده است كه نماز خواندن به انسان ارامش دروني مي بخشد و ادمي در رويارويي با مشكلات كمتر دچار نا اميدي مي شود و صبر وپايداري بيشتري مي يابد (در واقع این مکتب به اثار عملی دین در درون فرد صرف نظر از تاثیر دین در اجتماع توجه کرده است ).

 در مقابل برخي ديگر معتقدند مفهوم خدا زاده ي تفكر ادمي است  و اين مفهوم از زمان باستان بوجود آمده است  وقتي انسان خودرا در برابر بلاياي آسماني و زميني ناتوان مي يابد قدرت برتر را خدا مي نامد:

خداي سيل , خداي اتش , خداي زلزله , خداي شر و بدي ها  و آنچه كه بشر توان رويارويي با آن را نداشت  خدا مي ناميد , از طرفي مفهوم خدا همرا ه با ترس بود و مردم مي بايستي آنچه كه براي آنها ارزش داشت براي فروكش كردن خشم خدا قرباني كنند , يا شخصي كه احساس گناه مي كرد خود را در سختي و مشقت قرار ميداد تا اينكه به يك تسلي خاطر دست مي يافت   به مرور زمان مفهوم خدا  از بدبختي و ترس به خداي نيكي ها وخداي بخشنده تغيير يافت وعده اي خود را نماينده ي او  و بيام آور او ناميدند كلام خود را كلام خدا ناميدند و براي بشريت قاعده وضع كردند  و ميليارد ها نفر بدليل مخالفت و سرپیچی از اين فرامين زندگي شان  را به باد فنا دادند .

اما تا اینجا تضاد و برخوردی میان این دو عقیده وجود ندارد  چرا که عقیده ی نخستین به مزایایی از دین می پردازد که جنبه فردی دارد وبه آثار عملی قضیه می پردازد و به اینکه مفهوم خدا زمینی است و یا جنبه ماوراء طبیعی دارد توجهی نمیکند اما دیدگاه دوم به «علت وجودی» خدا می پردازد و سعی در اثبات عدم وجود خارجی خدا دارد چرا که وجود خدا را در درون اجتماع می یابد نه در درون فرد .

برخی دیگر همچون فردریش نیچه آلمانی معتقد است که حتی انسان باید درون خود را از وجود خدا پاک کند و ابر انسان را جایگزین خدا نماید  و به تلاش خود متکی شود و معتقد است ابر انسان می تواند با تلاش خود بر خدا غلبه نماید  و در اثار خود به سختی به مبارزه با خدای مسیحیت می پردازد .

این فیلسوف وجود خدا در درون انسان را نماد نا توانی انسان قلمداد می کند و انسان مذهبی را به انسانی رنجور و بیمار تعبیر می کند بطوری که می گوید لباس کشیش رنج را ازار می دهد.

این فیلسوف پست مدرنیست انسان را به زندگی دنیایی دعوت می نماید (هیچ درد و رنجی نمی تواند علیه حیات و زندگی شهادت دهد) معتقد به وجود حقیقت نیست ونظرات فیلسوفان را به مسخره می گیرد و با مسیحیت به شدت به مبارزه بر میخیزد و به گفته ی کارل یاسپرس سعی در بیرون کشیدن حقیقت از درون ادمی داردوعزیز ترین ارزش های ادمی را به باد فنا می دهد  تا انسان را بدون تکیه گاه نگه دارد و  (اینجاست که ابر انسان او محقق می شود ).

شریعتی در پاسخ به نیچه که می گوید دعا کردن شرم اور است می گوید نیایش و دعا کردن همچون دمیدن و آشامیدن هیچوقت شرم آور نیست.

ولتر در کتاب کاندید خود پس از توصیف یک جامعه ی پر از ریا و دروغ می گوید اینها خصایل   جامعه ای است که مردم آن روزی پنج بار نماز می خواندند .

بنابراین در میان خود فیلسوفان هم در مورد تاثیر دین در سعادت یا انحطاط  جامعه اختلاف نظر وجود دارد و خیلی از کسانی که در زمینه ی دین تحقیق کرده اند هنوز نتوانسته اند یک نظر قطعی در مورد وجود یا عدم وجود دین بدهند.   

سوالاتی که می توان مطرح کرد اینست که :1

- آیا می توان گفت چون دین (البته منظور از دین به معنای واقعی ان است  نه تظاهر به آن برای ریا و فریب کاری)فرد را در برابر ناملایمات زندگی صبور ومقاوم نگه می دارد بنابراین برای انسجام و مقاوم کردن اسکلت جامعه باید دین را در تمام سطوح اجتماعی حکم فرما کرد؟

2- آیا می توان با قاطعیت گفت انسان می تواند با اتکا به تلاش و اراده، خدا را از زندگی خود بیرون کند یا بکشد ؟

3-   چگونه می شود میان انسجام جامعه از یک سو و ازادی های فردی و تعاملات اجتماعی از سوی دیگر تعادل برقرار کرد ؟                                                                                                                         4-در صورت به چالش کشیده شدن آزادی ها واستعدادهای فردی به دلیل تاثیر دین در تمام سطوح فردی و اجتماعی و به عبارت دیگر اگر ایده های افراد در زمینه های گوناگون تاثیر انها منوط به تایید مقامات مذهبی  گردد راه  برون رفت از این چالش و بحران چیست ؟ و اینکه چه ایدئولوژی و تفکری باید جایگزین ایدئولوژی های مذهبی گردد؟

و آیا اینکه می توان بدون توجه به خواسته های مردم دین را از میان مردم زدود؟

 آیا اساسا تفاوتی میان ایدئولوژی های مذهبی و غیر مذهبی وجود دارد؟ ودر نهایت اینکه وجود یک ایدئولوژی واحد (دینی یا غیردینی فرقی نمی کند ) در جامعه چه تاثیراتی را می تواند داشته باشد؟

آزادی یا نظم :برای حفظ نظم در جامعه برخی از اندیشمندان جامعه را به بدن انسان تشبیه می کنند به( اینکه هر عضوی از بدن انسان مسئول انجام کاری می باشد و اگر یکی از اعضا کارشان را بدرستی انجام ندهند در انجام کار دیگر اعضای جامعه خلل وارد می شود وهمانطور که در راس بدن مغز قرار دارد و به دیگر اعضا فرمان می دهد واز او سر پیچی نمی کنند در اجتماع هم به همین شکل باید از رییس جامعه اطاعت کرد به عبارت دیگر همانطور که در بدن نیاز به رییس است تا نظم را برقرار نماید اجتماع نیز نیاز به رییس داردتا حرج و مرج جامعه را فرا نگیرد).

اما در تجزیه و تحلیل این مثال از دو جنبه بررسی می کنیم:نخست اینکه برای اثبات این ایده می گوییم ما برای حفظ حقوق خود وبعد دیگران ناگزیر از رعایت نظم و انجام وظیفه ی خود هستیم و ضرر وزیانی که در نظم وجود دارد بسیار کمتر از نبود آن است چه بسا سعادت جامعه در این است که هر کس وظیفه ی خود را به بهترین شکل انجام دهد در واقع هر چه فرد بیشتر تلاش کند سعادت جامعه بیشتر تامین می شود و اگر فرد در جامعه رها شود بطوری که آنچه را بخواهد انجام دهد در جامعه هرج و مرج ایجاد می شود و تضییع حقوق دیگران را بدنبال خواهد داشت .

دوم اینکه اگر افراد جامعه هر آنچه که از قبل برای آنها تعیین شده انجام دهند و دستورات رییس جامعه بدون چون و چرا انجا م شود استعداد های افراد جامعه از بین می رود لذا افراد باید در جامعه آزاد باشند تا استعدادهای خود را بشناسند و با میل ورغبت آنچه که بدان مایلند انجام دهند (اگر افراد در بیان مطالب خود آزاد باشند در نتیجه ی اصطکاک عقاید قوه ی استدلال افراد قوی می شود دوم اینکه اگر یک حکومت مستبد باشد مردم چون تحت سلطه ی استبدادهستند در می یابند که حکومت مستبدی بر آنها حکومت می کند و به دلیل قدرت افکار عمومی ممکن است علیه حکومت به پا خیزند وجامعه را اصلاح نمایند و یا بر استبداد غلبه کنند اما اگر خود افکار عمومی مستبدانه باشد کمتر روزنه یی برای فرار از استبداد افکار عمومی وجود دارد و اگر کسی اعتراضی نماید اعتراض او توسط اطرافیان در نطفه خفه وراه اصلاح جامعه از بین می رود بنابر این می بینیم که اگر حکومتی مستبد باشد می شود او را یا اصلاح کرد ویا برانداخت اما اگر جامعه یی که در آن زندگی می کنیم مستبد باشد چه باید کرد؟ فرض دیگر اینکه اگر یک نفر عقیده یی برخلاف عقیده ی  

همه ی جهان داشته باشد آیا به خاطر اینکه همه ی جهان با او مخالفند باید  عقیده ی او را خاموش کرد واجازه ی ابراز عقیده به او نداد؟در پاسخ باید گفت دو حالت دارد یا عقیده ی او درست است یا اشتباه .نخست اینکه باید گفت اگر عقیده ی آن یک نفر درست باشد که حقیقت بر همگان آشکار می گردد وجهانیان از عقیده ی او سود جسته اند اما اگر عقیده ی او اشتباه باشد باز هم نمی توان عقیده ی او را خاموش کرد چرا که وقتی همگان از طریق استدلال به درستی عقیده ی خود پی ببرند آگاهی و منطق جایگزین  تعصب بدون منطق ناشی از قبول آن عقیده می شود از طرف دیگر برای درک درستی یا اشتباه یک عقیده باید از پس آزمایشات و استدلالات سخت عبور نماید و از زمین تا آسمان فرق است میان عقیده یی که پس از گذر از امتحانات وبا استدلال و منطق پذیرفته می شود و عقیده یی که بدون چون وچرا پذیرفته می شود )

  به هر حال گروه نخست نظم را مقدم بر آزادی می داند ومعتقد به ایجاد نظم و تبعیت مطلق از حاکم برای حفظ حقوق خود وسعادت جامعه می باشد ( سوسیالیزم ) اما گروه دیگر آزادی (منظور در اینجا ازادی عقیده و بیان است )را رمز بقای جامعه می داند ( لیبرالیزم ) (البته مدافعان آزادی معتقد نیستند که هر فردی آزاد است آزادی دیگران را محدود نماید بلکه می گویند هر کس تا جا یی آزاد است که به آزادی دیگران لطمه یی وارد ننماید واگر بیان کسی به آبروی دیگری لطمه یی برساند باید جلوی بیان او گرفته شود البته این استثنا در جایی است که فرد بخواهد از آزادی بیان خود سواستفاده نماید )و همچنین باید گفت افراد باید در برابر حکومت به طور مطلق آزاد باشند وآزادی بیان در برابر حکومت استثناپذیر نیست  .لذا باید گفت عقیده ی دوم درست به نظر می رسد اما در عین حال نباید هیچ کدام را فدای دیگری کرد. نه جامعه بدون نظم می تواند به بقای خود ادامه دهد ونه جامعه ی بدون آزادی . ( جامعه همچون اقیانوس پر تلاطمی است که در یک سوی   آن نظم است ودر سوی دیگر آن آزادی است  وجامعه در میان این دو قرار دارد واگر به سوی نظم کشیده شود منجر به استبداد می شود و اگر به ساحل آزادی طغیان نماید منجر به حرج و مرج می شود بنابراین باید سعی در ایجاد تعادل میان نظم و آزادی نمود ) با توجه به این اوصاف  اگر تاثیر دین در جامعه به گونه ای جلوه گر                          

گردد که فرد احساس کند دین به او تحمیل شده (چه از طرف حکومت یا افکار عمومی )  ودر نتیجه ی این تحمیل از عقیده ی اولیه ی خود گریزان شود و تفکری نداشته باشد که جایگزین آن نماید ممکن است به تزلزل در شخصیت  در شخصیت ونا امیدی و شکست در زندگی  دچار  شود  لذا دینداری و بی دینی باید همیشه همراه با تفکر باشد  باور و یقیین انسان ها همیشه انسان را به سرمنزل سعادت راهنمایی نمی کند و  هر چیزی که انسان به آن اعتقاد دارد لزوما صحیح نمی باشد  تمسخر انسان های دینی همان قدر ناپسند است که مومنی یک فرد غیر دینی را به تمسخر بگیرد.همیشه این احتمال وجود دارد که افراد دارای تفکرات قالبی ( تفکراتی که بدون تجزیه وتحلیل آ نها وصرفا"به واسطه ی سادگی آنها  پذیرفته می شوند) باشند و اینها تفکراتی هستند که به صورت ناقص و غیر منطقی می آموزند که محصول تعلیمات خانوادگی یا محیط می باشد و در برابر موضوعات دیگر جنبه ی  پیشداوری به خود می گیرد وبه دلیل اینکه با استدلال منطقی پذیرفته نشده غالبا همراه با تعصب و موضع گیری همراه می باشد و بدون اینکه جنبه ی منطقی داشته باشد دیگران را محکوم می نماید به همین خاطر تغییر آنها دشوار است  به عنوان مثال در یک جامعه ی دینی  یا در دین اسلام فردی که از دین خارج می شود با ید محکوم به اعدام گردد بدون اینکه استدلالی برای این عمل وجود داشته باشد و اگر فردی به گونه یی تربیت یابد که سایر جنبه های دین را فرا نگیرد کشتن انسان ها برای او امری طبیعی جلوه می نماید و به دلیل قالبی بودن تفکراتش تغییر عقیده ی او دشوار به نظر می رسد  اما اگر  تعلیم و تربیت فرد به گونه ای باشد که دین را ابزاری برای سعادت دنیوی و اخروی بشر بداند نه اینکه بشر را ابزاری برای ماندگاری دین دراین صورت چنین فردی می تواند همان قدر به جامعه اش خدمت کند که یک فرد بی دین و دلسوز جامعه زیرا چنین فردی اگر میان دوراهی  دین و پیشرفت اجتماعی  بشریت  قرار گیرد بدیهی است که سعادت بشریت را بر بقای دین ترجیح می دهد ) و یا  اینکه فرد جنبه هایی از دین را بپذیرد که همراه با منطق و استدلال و آگاهی باشد مغایرت اینگونه دینداری با عقل و منطق کمتر می باشد  به هرحال تاریخ اجتماعی ادیان نشان از این دارد که هر جا دین به قدرت رسیده موجب کشتار گسترده ویا نا بودی استعداد ها شده است مثلا زمانی که موسی به همراه ده فرمان از کوه تورات پایین آمد نزدیک به سه هزار نفر در یک روز کشته شدند  یا مکتب اسکولاستیک  در حمایت از نظریات ارسطو و مسیحیت دست به جنا یات وحشیانه یی زد که از ان به عنوان وحشیگری های مسیحیت قرون وسطایی یاد می کنند یا در مثال یک ایدئولوژی غیر دینی  می توان گفت ایدئو لوژی مارکسیزم به دلیل افراط به گونه ای از رسالت اولیه ی خود دور شد که خود مارکس بنیانگذار مکتب مارکسیزم گفت من مارکسیزم نیستم  پس نتیجه می گیریم که هیچ ایدئو لوژی یی نبا ید راه را بر ابراز عقیده ببندد یا بخواهد یک شیوه ی زندگی برای مردم تعیین نماید حالا چه دینی یا غیر دینی باشد چه وجود خدا را اثبات نماید یا اینکه بی خدایی را ترویج دهد  جامعه باید به آن درک و شعور اجتماعی برسد که به حوزه های فردی دیگران تجاوز نکند لذا دین باید جنبه ی فردی ذاشته باشد و در حوزه ی عمومی دخالت نکند وتجربه ی تاریخ ادیان به ما می گوید زمانی که دین از حوزه ی عمومی رخت بر بست  استعداد ها شکوفا شد و بشریت به راه طبیعی و معقول خود ادامه داد اروپا  بعد از کناره گیری  دین از عرصه ی عمومی  نسبت به  جوامعی که هنوز دین در عرصه ی عمومی پیشتاز بود چنان پیشرفت کرد که ( مقایسه ی آنها با اروپا کاری بیهوده بود ).

[پيوند اين پست] نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط احمدرضا احمدپور  |