حال جشن تولد مرگ را می آغازم
بر طبل مرگ،چوب میزنم
بر دار اعدام می رقصم
و اینک بر رقص مرگ می خندم
من مرگ را به ستیز خوانده ام
و بر چوبه های دار چنگ زده ام
جشن مرگ و چوبه دار
همه بر آمدنم خندیدند
و من بر پیکرشان رقصیدم!
تا آنها را به تماشاگه راز بسپارم
من مرگ را به تمسخر میگیرم
از سالگرد تولدش تا رقص بر دارش را
بارها بر تارک تاریخ می نوازم
او را در آغوش میگیرم
و بر دارها پا میکوبم
من بر تماشاگران اعدام نعره می کشم
و به نگاههای خیره با مرگی در آغوش
آزادی را نشانه می روم
مرگها را در آغوش باید گرفت!
بر دارها پا باید کوبید
تا گلهایمان برویند
تا آزادی رقص کنان در ساحل تنهاییمان
دامن بگستراند…
من مرگ را به ستیز خوانده ام
تا آزادی را با خون خویش
ایستاده بر گرده زمان،استوار سازم
من آزادی را با رفاقت مرگ
رقص کنان می خوانم
من آزادی را می جویم
و بر گوش مرگ میکوبم
من از آنسوی هستی
بر آزادی بوسه زندگی هدیه میکنم
و رقص ما بر دار اعدام
سرود نرمی را با پژواکی خاموش
در تماشاگه راز می آغازد...
پژواک رقص بر دار!
یعنی خنده بر رقص مرگ
یعنی در جستجوی آزادی …
یعنی ما آزادی می خواهیم.



