شدم عاشق و عشوه می جویمشدم رسوا وبرگ گل می بویم
نادیده خراب عالم شدم
خود گرفتار و دل آزارم مپرس
رانده از هر مسجد و کاشانه ام
اهل و عاقلا را طعن دیوانه زنم
دل،بگو امر بفرما که بدور
کرده ام هوش و ویران شده ام
عقل مجو! تازه با ایمان شدم!
جام نوش ومحو مه رویان شدم
دل اگر ویرانه ای آماده ام!
عقل اگر رانده ای یارت شوم
ای دل ای پروانه آزادگان
همرهت تا عالم آخر شوم
[پیوند این پست] نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 4:10 بعد از ظهر  توسط س.الف.احمدپور
|



