از شب بودم و از آنجا آمدم
در کوچه ای تنگ
پشت به تاریکی
روز را می جستم!
رهگذری گفت:
قصه های روز فراوان دارد
و قصه روز آغاز گشت!
خوب گوش دادم
خویش را در میان روز یافتم!
همان مقصد که همه
بدنبالش در خواب سر گردانند!
و من در روز و روشنی!
بروزی افتادم که شب را آرزو کردم!؟
[پیوند این پست] نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 4:41 قبل از ظهر  توسط س.الف.احمدپور
|


