در آن کوی و برزن زعقل رود هوش و آید به میدان دل
رهانی خود را به اشکی زگل
بر آری سخن را تو آسان زدل
گر برد او تورا به دریای خویش به اکمل رساند تورا نزد خویش
سیراب زعشق و مهرش شوی خویش را فراموش بکویش شوی
شناگر،توانمند،زیباشوی
پارسا،شکیبا،بیدار شوی
آشکار گردی بدیده ی روزگار تو حاکم شوی به امر کردگار
که دنیا به حِکمت،سراست برازنده به عشق ِ اولیاست
عشق و محبت کجاست؟
فریبا و عالم همه کبریاست
...ادامه دارد...
پژواک خاموش را نیز در اینجا ببینید.


