آیت الله العظمی منتظری در درس جامع السعادات یک خاطره شیرین و پند آموز از خود و مرحوم پدرش گفت. بفکر افتادم تا ضمن درج این خاطره،چنانچه خاطره یا نکته پند آموزی در مباحث بعدی بیان کردند در پایان هر جلسه درس،آنرا بنویسم و در معرض دید همگان قرار دهم تا علاقمندان به ایشان نیز بهره مند گردند البته امیدوارم که ایشان هم راضی باشند.
خاطره ایشان:
"یه وقتی احساس خستگی میکردم نزد پدر گفتم حالم خیلی بده
پدرم بالفور گفت:دوایت پیش منه
پرسیدم چه دوایی؟ گفت:
بلند میشوی میروی صحراء،علف می چینی و می آوری میدهی این گاو میخورد اونوقت حالت خوب میشه!
من به ایشان گفتم:با عبا و عمامه و اینها که نمیشه من بروم صحراء؟
ایشان بلافاصله گفت:مگر حضرت علی (ع) با آن مقام و منزلت چنین نمی کرد؟ و کشاورزی نمیکرد؟"
*البته این خاطره امر ورزش و جنب و جوش را گوشزد میکند اما نکته اخلاقی ظریفی نیز در آن نهفته است.
*براستی در میان مقامات و دولتمردان ما کسی یافت میشود که حاضر باشد بدون توجه به موقعیت شغلی و اجتماعی خود چنین کند؟ خود ما چی آیا حاضریم چنین کاری را انجام دهیم و بهانه تراشی نکنیم؟
[پیوند این پست] نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط س.الف.احمدپور
|



