یکی بود یکی نبود
خدایی بود تک و تنها
غریب و بیکس
هیچکس نبود
نه هوایی
نه حبابی نه خدایی
نه انسان، نه مخلوق
خدا سخت احساس تنهایی میکرد
بیکسی و تنها بودن
حوصله خدا رو برده بودند
بغض و اشک خدا رو
بیقرار و بتنگ آورده بود
آخه اون خدا تنهای تنها بود
حتا امید هم در کنارش نبود
خود بود و خود بود و تنهایی خود
هیچکس نبود
نه خدایی در کنارش نه حضوری
بر نگاهش
تنها و تنها حتی بدتر
خدا جایی نداشت
راهی نداشت
خدا باید کجا میبود؟
آفرینش،خلقت،مخلوق...
چیزایی بودند که خدا را
[پیوند این پست] نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط س.الف.احمدپور
|



