این عنوان را زمانی نوشتم که بعد از خواندن داستانی بنام «آذری غریب» کلی گریه کرده بودم.بلافاصله بعد از خواندن با چشمانی اشک آلود بر پشت میز کامپیوتر قرار گرفتم و بی اختیار شروع به نوشتن کردم.
پریروز در دفتر حزب مشارکت آقای نصیر عبادپور از من خواست تا چند دقیقه ای به حرفهایش گوش کنم.وقتی روبروی هم نشستیم بی مقدمه با نشان دادن یک کتاب کوچک و با ته لهجه شیرین آذریش گفت:تا حالا اینو خوانده اید؟
من با تعجب از اینکه او چه میخواهد بگوید گفتم نه!
اونو به من داد و از من خواست حتما بخوانم .
روی جلد کتاب درشت نوشته شده بود «آذری غریب»،سه چهار صفحه مانده به آخر کتاب را باز کردم دیدم درست حدس زدم،کتاب در مورد جفاهایی است که در حق شهرستانیها و قومیتها در ایران، صورت میگیرد، اینرو ابتدا از «نام کتاب» دریافتم اما تا میخواستم بگویم که چه بر داشتی و تصوری از محتوای کتاب دارم،عبادپور بدون اینکه اجازه دهد و یا توضیحی دهد خیلی صادقانه،مخلصانه و با حالتی که گویا از سنگینی وجود غم بزرگی بر دوشش سر سنگین شده است،سر تکان میداد و میگفت خواهش میکنم اینرو بخوانید و نظرتو به من بگو!!!؟؟
من متعجب از اینکه این چه کاری بود که با من داشت!؟ نه خودش چیزی گفت و نه اجازه داد من چیزی بگویم؟! سماجت را کنار گذاشتم،چون جایی کار داشتم با وی خدا حافظی کردم و قول دادم حتما بخوانم.
امروز که روز نیمه شعبان و طبق روایاتی تولد صاحب زمان عج است و به همین مناسبت روز تعطیل است،در خانه نشسته بودم که به یاد عبادپور و حالتهای سر تکان دادنهای جالبش افتادم همت کردم و کتاب «آذری غریب » را شروع به خواندن کردم .کتاب در سه بخش مختصر و با 38 صفحه وزیری تنظیم شده است.
ابتدا توضیح و مقدمه ای از عبادپور که در مورد موقعیت بد جامعه ایرانی پیرامون "نخبه کشی" بود و سپس توضیحی از جناب دکتر زیبا کلام از چگونگی نوشتن داستان و سر گذشت یکی از شاگردانش است که با همت و سماجت نصیر عبادپور اقدام به چاپ و قصد انتشار آن دارد.
در بخش سوم، خود داستان کوتاه و جذاب و در عین حال بسیار تکاندهنده و تراژدی «آذری غریب» است که از سر گذشت و اتفاقاتی که بین «زیباکلام»و یکی از شاگردانش بنام «افضل یزدان پناه» رخ داده،بقلم وی(استاد) بتصویر کشیده شده است.
راستش چیزی را که پیش از خواندن کتاب میخواستم به عبادپور بگویم درست حدس زده بودم و برایم تکراری بود اما با خواندنش متوجه شدم که گویا با یه <شاهکار ادبی> مواجه شده ام که اگر نمیخواندمش حتما ضرر کرده بودم.
گاهی اوقات انسان چیزی را میداند و حس میکند اما وقتی همان موضوع را با دقت و عمق بیشتری بنگرد، تازه متوجه تفاوت و شاخ و برگهایی میشود که تاکنون متوجه آنها نبوده ، تفاوتی که میتواند
تمام وجودت با تمام تارپود ظاهری و باطنی اش را بلرزاند و تو را از دنیایی به دنیای دیگر بکشاند.
در اصطلاح روانشناسان به این تفاوت بزرگ با نگاه و دانش سطحی«تالنت» و به پارسی «هوشمندی» نام دارد... واقعیت اینست که جناب دکتر زیبا کلام در کتاب خود و توضیحی را که جناب عبادپور نوشته بر دانش ظاهری ما چیزی نیافزودند و موضوع جدیدی را طرح نکرده اند چرا که امروزه همه ما میدانیم مشکل کار ما کجاست؟پسرفت و بدبختی جامعه ما بعنوان یک جامعه جهان سومی از کجا نشات گرفته؟ و میدانیم که چند درصد از این بدبختیها به گذشته ها و حکومتها بر میگردد؟ و چند درصد به خود جامعه و مردم و روشها و اصولهای مدیریت دانشگاهی و حتی حوزوی بر میگردد؟
اما شاهکاری که این کتاب «آذری غریب» دارد اینست که با یک داستان کوتاه همه این دانسته ها را برای خواننده ملموس میکند و خواننده را به اجبار بفکر فرو میبرد،علامتهای سوال بسیار پشت سر هم برای وی بوجود میآورد تا هنر یک استاد خوب بودن را، انسان به خوبی حس کند. استادی که بقول دکتر زیبا کلام باید اولین و مهمترین وظیفه اش ایجاد سوال در اذهان دانشجویانش باشد.چیزی که بگمانم دکتر خوب از عهده اش بر آمده هم در کلاس درس و هم در این داستان کوتاه تکاندهنده.
زیبا کلام با نوشتن این تراژدی کوتاه از جامعه دانشگاهی ما که بنظر من بدتر از آن در جامعه حوزوی ما نیز بیداد میکند، تلنگری بر فکر،احساس و تعقل سطحی مردمان و مسئولان کشورش زده تا شاید با گشودن پلکی که بیداری و بینایی به همراه خود دارد(هوشمندی) واقعیتهای جامعه را آنطور که هست ببینند و چاره ای نو بیاندیشند.
این تراژدی بزرگ در داستان «آذری غریب» و تراژدیهای بیشمار جامعه مغرور اما «تهی شده مان»، به ما این درس را میدهد که زاویه دید را بهتر تنظیم کنیم و سوژه ها را و پنجره های امید و آینده این کشور را بدرستی ببینیم و با بستن پلکی سنگین و خموش بر «هوشمندی» خویش،آنها را ویران نکنیم و به خاکش نسپاریم.
حکایت «افضل» آن جوان آذری حکایت همه جوانان ایران زمین است،حکایت جوان تهرانی و کرمانی و کرد و لر و بلوچ و بختیاری و ترک و عرب و حکایت جوان و جوانان ایران ماست و حتی حکایت همه پیرانی است که روزی همچو افضل جوان بودند و آرزوهای خود را بخاک سپردند.
حکایت افضل حکایت «جوان غریب ایران»ی است که بیدادگاه مرگ جوانانمان را به چالش میکشاند و زندگی و نشاط را و باز خواهی سرنوشت خویش را به بوته آیندگان میسپارد تا شاید باز باید سرنوشت را از سرنوشت.



