|
عمریه من بی کس و تنها مانده ام----------> بی کسی کشته مرا با خود ندارم یار-------> درد و تنهایی بر وجودم سایه انداخته ------> توی کویر بی صدا در حال شکستنم --------> میدانم برای بودن نایی ندارم ---------------> فرداهای من تیره و ماتم است --------------> سخت نفسم بند اومده ---------------------> تیرگی بخت منه ----------------------------> آه روزی چه امیدی داشتم ------------------> تا همین دیروز دل خوشیم بود -------------> دلم خوش بود که اونو دارم -----------------> اما میدونی یه روزی امید به من گفت چی؟ |
افتاده برگوشه ای بی رمق مانده ام سکوت سرد تنهایی را کرده ام اختیار نای صحبت و هوش را ز من بر انداخته هر لحظه خورد و ریز آماده مردنم بهر فردایی دگر پایی ندارم نور و شادیها یاد آدم است سینه ام چون قفسه آه و ناله کار منه چرخی زیر پام،عصای دستم بود درد دلمو واسش میذارم.... او گفت:... ادامه دارد |
[پیوند این پست] نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط س.الف.احمدپور
|



