او که از باران آمد سوی ما
بانگ آزادی می خواند بهر ما
او که با بحرانها آمد پدید
مرد حق بود و نبود است او پلید
پنجه نرم میکرد با خشم ستم
بانگ آزادی میزد بر ستم
نیک پندار یاد آبادی بکرد
بهر افکار ذکر آزادی بکرد
هر کسی را سوی آبادی بخواند
بهر ملت شعر آزادی بخواند
عشق آبادی بدل دارد او
کشورش با مردمش خواهد او
نیک سرشت بود و به گفتارش نیک
زورخواهان ضعف او خواستند لیک
دولتش هم مانع ها داشت پیش رو
هر نه روز سنگ سختی پیش رو
بر وزیرش سیلی و سنگ میزدند
بر دلش زخم و هم آتش میزدند
هشت سال با غم و دردها گذشت
در کناری خیره بر زخمها نشست
چهار سال دوره جهل هم گذشت
در نبودش درد ملت بیش گشت
با توام ای سید اصلاح طلب
ای که از باران نوشتی مطلب
بهر مردم بار دیگر هم بخند
نور امید آور و بازم بخند
مردمان نیک هم آماده اند
بهر همت هم همه آماده اند
گر تو آیی بهر آبادی بپا
بایدت با هیبتی آیی بجا
با توام ای خاتم ایران ما
ای نگین زاگرس و البرز ما
دل بزن بر دریای عاشقان
سوی منزل نغمه شادی بخوان
با توام ای ناجی ایران ما
آمده از یزد و یزدان سوی ما
کن نهیبی سوی خانه بلا
با صداقت با صلابت،زود بیا
کشورت را درد جانکاهیست به تن
مرحمی آماده کن بهر وطن
با توام من،خاتمی ای خنده رو
باتو هستیم در جهاد پیش رو
با توام ای مظهر صلح و صفا
خاتم صبر، یار بارانی بیا
12/11/1387



